محمد بن حسين البيهقي

906

تاريخ بيهقى ( فارسي )

آمدم و هر سه مقدّمان سلجوقيان بودند و خبر يافته بودند كه امير از قلب روى سوى ايشان نهاده است . و صحرايى عظيم بود ميان اين دو تلّ ، امير پيادگان را فروفرستاد ، و با نيزه‌هاى دراز و سپرهاى فراخ 1 بودند ، و بر اثر ايشان سوارى سيصد و خصمان از هر دو جانب سوارى هزار روانه كردند و چون بصحرا رسيدند پيادگان ما بنيزه آن قوم را بازبداشتند و سواران از پس ايشان نيرو كردند 2 و جنگ به غايت گرم شد كه 3 يك علامت سياه از بالا بگسست 4 با سوارى دو هزار زره‌پوش ، گفتند كه داود بود ، و روى بصحرا نهادند ؛ امير براند سخت تيز و آواز داد ، هان 5 ، اى فرزندان ! غلامان بتاختند و امير در زير تلّ بايستاد ، غلامان و باقى لشكر كمين به خصمان رسيدند و گرد برآمد ، و من از آنجا فراتر قدم نجنبانيدم تا چه رود ، با سوارى سلامت جوى 6 ، و چشم بر چتر امير مىداشتم . و قلب امير از جاى برفت 7 و جهان پربانگ و آواز شد و تركاترك 8 بخاست ، گفتى هزار هزار پتك مىكوبند ، و شعاع سنانها 9 و شمشيرها در ميان گرد مىديدم . و يزدان فتح ارزانى داشت و هر سه به هزيمت برفتند ، و ديگران نيز برفتند ، چنان كه از خصمان كس نماند . [ هزيمت سلجوقيان و فرودآمدن امير ] و امير بمهد پيل 10 آمد و بر اثر هزيمتيان 11 نيم فرسنگى براند و من و اين سوار نيز برانديم تا امير را بيافتيم و حاجب بزرگ و مقدّمان مىآمدند و زمين بوسه مىدادند و تهنيت فتح مىكردند 12 . امير گفت : چه بايد كرد ؟ گفتند : خيمه زده آمد بر كران فلان آب بر چپ ، ببايد رفت و به سعادت فرودآمد ، كه مخالفان به هزيمت رفتند و مالشى بزرگ يافتند ، تا سالارى كه خداوند نامزد كند بر اثر هزيمتيان برود . بو الحسن عبد الجليل گفت « خداوند را هم درين گرمى 13 فرسنگى دو ببايد رفت بر اثر هزيمتيان و رنجى ديگر بكشيد تا يكباره بازرهد ، و منزل آنجا كند . » سپاه سالار بانگ به دو برزد - و ميان ايشان بد بودى 14 - و گفت « در جنگ نيز سخن برانى ؟ چرا به اندازهء خويش سخن نگويى ؟ » و ديگر مقدّمان همين گفتند ، امير را ناخوش نيامد و بو الحسن خشك شد 15 - و پس از آن پيدا آمد كه رأى درست آن بود كه آن بيچاره زد ، كه اگر بدم رفتى از تركمانان نيز كس به‌كس نرسيدى 16 . و لكن هر كه مخلوق باشد با خالق بر نتواند آمد 17 ،